تبليغاتX
√√√بـــــــــــهونــــــــــــه√√√

√√√بـــــــــــهونــــــــــــه√√√

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی/ بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

پست آخر

سلام

در وهله اول باید معذرت خواهی کنم به خاطر غیبتم و یه تشکر ویژه کنم از کسایی که توی این مدت آمدن و وب رو تنها نذاشتن.

به دوسال پیش فکر می کردم که دغدغه وبلاگ نویسی داشت منو روانی می کرد.

وبلاگ و ساختم. نوشتم. دوست پیدا کردم. از دوستام کمک گرفتم.

و گذشت.

و اون چیزی که گذشت جز عمرنبود.

خوب و بد گذشت.

بالاخره هر آمدی یه رفتی هم داره.

از همه ممنونم که قلم منو تحمل کردن. و از همه حلالیت می خوام.((واسه تشکر اسم کسی رو نمیارم چون ممکنه بعضیا از قلم بیفتن))

یکی از دلایل رفتنم اینه که فکر می کنم توی استفاده از اینترنت زیاده روی کردم. الان یکم زده شدم.

اگر عمری بود شاید روزی برگشتم.

خطاب به وبم(( حذفت نمی کنم ولی اینو بدون من حذف شدنیم. بعد از من از خوبی ها بنویس))

این 9 تا پست که در تاریخ 2 مهر 90 گذاشته شده آخرین پست های بهوونه ست.

من توی فیس بوک هم هستم(هر وقت بیکار میشم)( همین طوری گفتم، آخه میگن فیس بوک خیلی کلاس داره)

در آخر

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.

موفق باشین

خدانگهدار.

پ ن: تابستون کوتاهی و ما با تو میتونیم پیش هم بمونیم

پ ن: اگه قراره فردا فرتی بمیرم/باید خنگ باشم دنیا رو جدی بگیرم


+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:59  توسط علی حبیبی  | 

کجاست اون خونه؟

پیدایش نمی کنم.

نیست!

انگار که آب شده و در زمین خاکی ذهنم فرو رفته!

آدرس را حفظم،

خیابان بهشت- کوچه 7- خانه مادر بزرگ.

ولی...

من به یاد ندارم که خانه ی مادر بزرگ 20 طبقه داشته باشد و بجای صدای مرغ و خروس از خانه، صدای آهنگ های تاریخ مصرف دار به گوش برسد.

این خانه مادر بزرگ من است؟

ولی من باور نمی کنم.

پدر ژپتو را دیدم. خوشحال شدم ولی بیچاره حسابی پیر و فرتوت شده یود.

از سرنوشت خانه ی مادر بزرگ پرسیدم،

آهی کشید.

از بچه های قدیمی پرسیدم-عمو زنجیر باف، دختر کبریت فروش، کبری، ... - .

سینه ستبر کرد و با صدای لرزان و دل نشین به سوال این گونه پاسخ گفت:

عمو زنجیر باف، سر چهار راه سلامت به سیگار فروشی مشغول است.

دختر کبریت فروش هم توی پمپ بنزین ها، بنزین زیر قیمت به مردم می فروشد.

کبری تصمیم گرفته برای کمک به نوجوانان در کنکور، کلاس کنکور تاسیس کند.

دهقان فداکار منزوی شده.

روباه مکار را بخاطر عمل های زشت و ناپسندش، قصاص کردند.

پلیس پینوکیو را گرفت، بخاطر انحراف دماغش و در حال حاظر مشغول هدایت کردنش هستند.

چوپان دروغ گو گوسفندانش را فروخته و از روستا به شهر مهاجرت کرده خبر گذاری ها اخیرا او را در سراتوی قرمز رنگش در سواحل خلیج فارس مشاهده کرده اند.

بچه های کوه آلپ همه مشکل ریوی پیدا کرده اند.

زبل خان به دفاع از حقوق بشر قد علم کرده است.

مادر هاچ از شوهر جدیدش حامله است.

ملبان زبل دیگر اسفناج نمی خورد و به صنف کراکی های محترم دریا پیوسته است.

 

سرم داشت گیج میرفت. ولی انگار سخنان پیر مرد پایان خوشی نداشت.

بدون خداحافظی از پیر مرد برگشتم و شروع به قدم زدن کردم

زمان دور سرم قار قار میکرد.

به میدان سعادت رسیدم.

سر بلند کردم. پلا کاردی را دیدم که از دو مخترع جوان بخاطر اختراع هوش مصنوعی تقدیر به عمل آورده بود وآنها کسی نبودند جز پت وپت.

نفسی عمیق رو به آسمان آبی کشیدم.

عجب روزی بود.

ادامه مطلب رو اگه دوست داشتید ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:54  توسط علی حبیبی  | 

م ل ا ق ا ت

امروز می خواهم بگویم

تا باز شود قفس استخوانی دلم.

معذرت میخواهم

از همه معذرت میخواهم.

اگر بخشش برای شما مقدور نیست و جسمت آرام نمی شود قصاص کن.

قصاص کن تا روح من آرام گیرد.

باورکن خوشحال می شوم که جسمت آرام گیرد.

و بر این آگاه باش

روزی

من

و

روحت

هم را ملاقات میکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:47  توسط علی حبیبی  | 

دلم یک دنیا استراحت می خواهد

خسته ام

از همه چیز

خودم     دنیا     زندگی

از آسفالت خیابانی که انگشت شستش به سوی ما دراز است.

از قانون های که نیامده، نیستی آینده را به رخ می کشند.

از شعارهای خسته، خسته شده ام.

از ابلهانی که دانشگاه آزاد به آنان مدرک دکتری داد(( قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم)).

از دانش آموزانی که برای نمره کفش معلم خود را لیس می زنند.

از آسمانی که بارش سالیانه اش را از همه دریغ کرده است.

از خوانندگانی که مردم را بیشعور فرض کرده اند.

از ریشم خسته شده ام-هنوز نزده در می آید-.

اصلا

از سرم خسته شده ام. زیادی سنگینی می کند.

بخاطر فکر هایم بخشش.

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:31  توسط علی حبیبی  | 

آمدنم بحر چه است

دل تنگم

دل تنگ خوابی هستم که در اوج واقعیت رویا بود.

دل تنگ روزهایی هستم که میخواستم زندگی معنای سازنده ای داشته باشد.

دل تنگ لحظه هایی هستم که دیوانه وار به فکر فکر های دوست بودم.

میترسم

از آینده

نمی دانم دنیا برایم چه خوابی دیده است

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:30  توسط علی حبیبی  | 

یه توپ دارم قلقلیه

از آن تاریخی که پدرم، توپ قلقلیه سرخ و سفید و آبی رنگ را، برای نوشتن مشق هایم، به من


عیدی داده بود، خیلی وقت است گذشته!


و من هنوز غم این را دارم که چرا آن عصر توپ را به زمین زدم که هنوزم که هنوز است نه


خودم، نه هیچ کس دیگری نمی داند توپ من تا کجا رفته! 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:27  توسط علی حبیبی  | 

خالی تر از پر

در کوچه بهار قدم می زدی. قدم هایت استوار بود. پوستری در دستانت می رقصید.

چه کسی او رابرای تو ساخته بود؟

 بر لبانت تبسمی دل نشین دیده می شد. آسمان ابری سیاه را در دل خود جای داده بود. قطره ای از دریای آسمانی بر پشانیت نشست. در برداشتن قدم هایت تامل کردی. قطره ای دیگر بر پیشانیت نشست. قدم هایت را سریع تر از دیگری بر می داشتی.

چرا می ترسیدی؟

پوستر را زیر کاپشنت کرده بودی تا مبادا خراب شود. کوچه ها را یکی پس از دیگری طی می کردی و چه سریع.

دلهره تمام وجودت را زخمی کرده بود.

بخانه که رسیدی تمام وجودت را خیس یافتی. خواهر کوچکت شتابان به سوی تو آمد و به رسم همیشه از تو شکلات خواست. و تو با عصبانیت تمام او را از خود راندی. عجله داشتی.

گریه کنان رفت چرا؟

بفکر پوستر بودی. از تو خواسته بود درون اتاقت، پوستر را باز کنی.

چرا؟

باز کردی. دلت لرزید

 پوستر را روی میز گذاشتی. پشت پنجره اتاقت رفتی. سوز می آمد.

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:22  توسط علی حبیبی  | 

سیب

به چشمانت که آبروی سیاهی شب را خریده بودند خیره شدم. نگاه گرمت را از من دریغ نکردی.


حرم نگاهت عرقی سرد و گرم بر پیشانیم نشاند.


نسیم خنک با گندم زار زیبای موهایت بازی می کرد.


به آن دو خورشید عالم تاب خیره شدم.


گفتم: من در دنیا فقط و فقط عاشق یک چیز هستم، آن هم...


زبانم گویای حرفم نبود. اما با هر مشقتی که بود، نام خوش آهنگ تو را به زبان  آوردم.


از تو پرسیدم


سرت را به سوی باغ پدریت چرخاندی.


جوابی از جوابت گرفتم که قدرت بیان را از من ربود.


سرم را پایین انداختم. آن هنگام که سر بلند کردم، تو رفته بودی.


به طرف باغ پدریت رهسپار شدم.


در راه به یاد جوابی که به من دادی افتادم.


تبسمی بر لبانم نشست.


از لحن سیب گفتنت خنده ام گرفت.


+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:17  توسط علی حبیبی  | 

سوختم

باران می بارید.


زمین قدرت جذبش را از دست داده بود.


دریاچه ای گل آلود جلوی خانه ما بوجود آمده بود.


در آغوش پدربزرگ احساس آرامش می کردم.


پدر بزرگ پک آخر سیگارش را کشید.


فیلتر سیگارش را به درون دریاچه ذهن من پرتاب کرد و گل آلودی او را به حد جنون رساند.


جیز جیز آتش سیگار اشکم را در آورد.


پدربزرگ هر ثانیه سه بار فدایم می شد.


ولی جواب من به او فقط گریه بود.


ته دلم حرفی بود که نزدم


نتوانستم بزنم.


نمی دانم چرا آن روز نتواستم به او بگویم: که این سیگار عاملی است که من و تو را، زود تر از زود از هم جدا می کند.


ای کاش آن روز حرفم را به جانم زده بودم.


ای کــــــــــــاش

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 15:15  توسط علی حبیبی  |